تبليغاتX
ماه جوانم
می خواستم حرف جدید بگذارم اما دیدم طبق معمول! در حرف هایی که قبلا زده شده گیر دارم پس این پست آرشیوی را که سال گذشته عزیز دوستی نوشته است دوباره می گذارم تا بلکه گیر کار حل شود...

گوش فرا ده . صدا را می شنوی؟ آری باز هم مرد همسایه. نمی دانم چه دردی دارد که هرشب همین موقع صدایش دل شب را می لرزراند . خیلی وقت است که در این محل زندگی می کند. اما پس از سالیان دراز هنوز هم تنهاست

البته همیشه خانه اش پراز میهمان است مهمانانی که هیچ سنخیتی با هم ندارند سیرت هایشان را نمی دانم اما صورت های متفاوتی دارند.. لب خندان یا چشم گریان ، با کدام می آیند وبا کدام می روند نمی دانم اما شنیدم که می گفتند همسایه تان آنقدر مهربان است که هر چه بخواهیم بی منت می دهد راست می گفتند از من همسایه بپرس اما نپرس که او کیست ؟ ! آخر مرد همسایه آدم معروفی است اما نه به معنای شناخته شده ! و این یعنی واژه غربت ! مرد همسایه غریب است در میان میلیون ها مهمان و خانه ای به بزرگی حرم ... میان ما همسایه های بی وفا ... نمی د انم چرا خواست که همسایه ما شود یا بهتر بگویم چرا خواست تا ما همسایه اش شویم ؟!

دلم که نا آرام میشود به تماشای خانه اش می روم اما ناغافل محو صداها می شوم می شنوم که ((آن زمانیکه خدا دل های آسمانی را دستچین می خرید با مرد همسایه سرو سری داشت )) سنگینی گوشم نگذاشت که بفهمم دلهای آسمانی با همسایه ما چه سرو سری داشتند ؟ از خودش می خواهم آخر او هرچه بخواهیم بی منت می دهد می خواهم که بگوید کیست مگر پایانی برای غربتش نیست که (( هر که مرا در غربتم زیارت کند ... )) می خواهم نه فقط همسایه بلکه رفیقش شوم آخر همسایه مان آنقدر مهربان است که هر چه بخواهیم بی منت می دهد...

دلم آرام می شود بر می خیزم و به این می اندیشم که مگر چه دردی دارد که هر شب همین موقع صدایش دل شب را می لرزاند ..
+ نوشته شده توسط میتیل در ششم آبان 1388 و ساعت |

روز خوب دختر خانم ها تبریک... 

+ نوشته شده توسط میتیل در بیست و هفتم مهر 1388 و ساعت |
دوست خوبی دو غلط از پست قبلی گرفت و نمره اش را ۱۸ داد... می خواستم بگم یک غلط دیگر هم اضافه کنید و آن این بود که :

 کلی سوال قلمبه سلمبه( اعم از آرشیوی و جدید!) که راجع به نظام و سیاست والخ داشتم  را از ته مغزم کشیدم و آوردم نوک زبانم که به وقتش بیریزم بیرون ...

بعد از سلام ‌.یکی از چگونگی گذراندن زندگی در حین رفتن به جبهه  پرسید

جواب داد: زندگی مان ساده بود و سخت گاهی برای تامین دفتر و کتاب مدرسه دچار مشکل می شدیم .. اما ان موقع برایمان مسئله اصلی این بود که اسلام سرافراز باشد. ما نگاه می کردیم ببنیم امام چه می گوید و بعد با هم کلاسی هایمان دور هم جمع می شدیم فکر می کردیم به این که" چه کار کنیم تا حرف امام زمین نماند... "

این غلط سومم را آن جانباز جوان گرفت. حاج کاظم نبود اما پاسخ تمام آن سوالات قلمبه سلمبه را داد...

 

+ نوشته شده توسط میتیل در بیست و هفتم مهر 1388 و ساعت |

به جز آن دو عزیز شده، کس دیگری در  قسمت راست سالن نبود که دورش جمع شویم، از آن دو خداحافظی و به سمت چپ سالن حرکت کردیم.

روبروی مان هنوز شلوغ بود . هنوز  عمامه دارها و آن گروهی که حالا صحبتشان با  مرکز دیگری گرم شده بود، بودند.  بقیه  گروه ها درست خلاف جهت ما یعنی  از چپ به راست می آمدند درواقع ما خلاف می آمدیم!.. خلاصه اینکه جمعیت کوچک ما با آن جمع بزرگ مردانه سرشاخ شد ! لابه لای جمعیت پخش شدیم . از اینکه در آن جمع مردانه سردرگم شده بودم احساس ناخوشایندی داشتم... گوشه ای که خلوت تربود یافتم بعد یکی یکی همدیگر را پیدا کردیم و همانجا ایستادیم تا آقایان رد شوند...

نزدیک اذان ظهر بود دیگر سالن  خلوت تر شده بود مسئول گروه که همان مسئول کتابخانه بود گفت با سایر جانبازان سریع سلام و احوال پرسی کنید که به نماز نخورد.. 

به خاطر این حرفش لجم گرفت اصلا دلم نمی خواست سرسرکی رد شویم . تقریبا تمام اعضای گروه نا آشنا بودند به همین خاطر جرات نکردم بلندبگویم موزه که نیامدیم !! 

با دو سه تا از بچه ها شدیم سر دسته، رفتیم سراغ ویلچر سواری دیگر .خیلی جوان بود  از پدرم خیلی جوان‌تر . با خودم گفتم این یکی حتما حاج کاظم است و کلی سوال قلمبه سلمبه( اعم از آرشیوی و جدید!) راجع به نظام و سیاست والخ داشتم  را از ته مغزم کشیدم و آوردم نوک زبانم که به وقتش بیریزم بیرون...

      

       

+ نوشته شده توسط میتیل در نوزدهم مهر 1388 و ساعت |

پیرمرد به جز پاهایش استخوان‌های دستش را هم فروخته بود به خدا ، از اهنگ متواضعانه و شرم کلامش وقتی که داشت به سوال "چه طور مجروح شدید؟" پاسخ می داد معلوم شد که از معامله‌اش راضی است گویا سود کلانی به جیب زده است..

سرباز ارتش اصلا یادش نرفت که از حاج خانم ، از بانویش بگوید که از بس صندلی چرخدار همسرسیدش را بالا پایین کرده حال خودش هم ویلچری شده.. (در آزمایشگاه عشق شبیه سازی حرف اول را می‌زند!)

روبروی تخت آن ارتشی آسمانی مردی بود که وقتی شیرینی را از جعبه برداشت نمی توانست بچرخد و آنرا روی میز بگذارد به گمانم او حرکت‌ عادی و طبیعی بدنش را با دردهایی که رنگش را حتی وقتی روی تخت دراز کشیده ، زرد کرده است،عوض کرده بود.

تا این لحظه هنوز حاج کاظم را پیدا نکرده ام...

 

+ نوشته شده توسط میتیل در شانزدهم مهر 1388 و ساعت |
این اولین باری بود که درش را باز دیدیم و اولین باری بود که می دیدم مردم گروه گروه به داخلش رفت و آمد می‌کنند. ما هم با گروه کوچک هفت هشت نفریمان وارد شدیم. داخل محوطه، در کنار مردم عادی چند جوان با روپوش سفید و آمبلانسی با شکل و شمایلی خاص که هر آن ممکن بود آژیرش بلند شود، جلب توجه می‌کرد. سمت چپ محوطه سالن نسبتا بزرگی بود. بی‌معطلی وارد سالن شدیم. سالن شلوغ بود، پر بود از گروه‌هایی که مثل ما برای دیدار آمده اند. در آن لحظه ما تنها گره خانمی بودیم که وارد سالن می شد . حدود ده پانزده عدد تخت با فاصله به اندازه دو صندلی چرخدار کنار هم چیده شده است که از بین جمعیت به سختی دیده می شدند. سمت چپ سال گروهی با عمامه های سیاه سفید دور چیزی حلقه زده بودند در کنار آنها گروه دیگری که انگار صحبتشان با مرکز حلقه (که دیده نمیشد) گل کرده بود و هر از چندی صدای خنده شان بلند می شد من در بین جمعیت به دنبال" حاج کاظم"ی می گشتم که بتوانم با وی صحبت کنم. 

سمت راست سالن کمی خلوت تر بود. پیرمردی خوش چهره و جذاب با کلاه سبز پر رنگ (قدیم ترها بیشتر در خیابان ها دیده می شد) کنار یکی از تخت ها روی صندلی چرخدار نشسته بود . گرچه اصلا شبیه " حاج کاظم" نبود اما خیلی دوست داشتم باهاشون صحبت کنم . خلاصه با بقیه دوستان به سمت سید رفتیم.  داشتم توی دلم کلمات رو می چیندم که سر صحبت را باز کنم که خودشون بعد از سلام و خوش آمدگویی بی معطلی فرمودند " این طوری نباشه که فقط در مناسبت ها به دیدن ما بیاین سال به دوازده ماه یک هفتش هفته دفاع مقدسه.." راستش می خواستم بگم که هر وقت نیت کردیم بیایم در اینجا بسته بود ولی هر چی فکر کردم دیدم که هیچ وقت درست و درمون نیت چنین کاری را نکرده بودم به جز همین بار! ...

+ نوشته شده توسط میتیل در دوازدهم مهر 1388 و ساعت |
سرمای زیبای پاییز....

فبای الا ربکما تکذبان ...

+ نوشته شده توسط میتیل در یکم مهر 1388 و ساعت |
این سوال توی مراسم شب احیا پرسیده شد...

 

 

+ نوشته شده توسط میتیل در هجدهم شهریور 1388 و ساعت |