گوش فرا ده . صدا را می شنوی؟ آری باز هم مرد همسایه. نمی دانم چه دردی دارد که هرشب همین موقع صدایش دل شب را می لرزراند . خیلی وقت است که در این محل زندگی می کند. اما پس از سالیان دراز هنوز هم تنهاست
البته همیشه خانه اش پراز میهمان است مهمانانی که هیچ سنخیتی با هم ندارند سیرت هایشان را نمی دانم اما صورت های متفاوتی دارند.. لب خندان یا چشم گریان ، با کدام می آیند وبا کدام می روند نمی دانم اما شنیدم که می گفتند همسایه تان آنقدر مهربان است که هر چه بخواهیم بی منت می دهد راست می گفتند از من همسایه بپرس اما نپرس که او کیست ؟ ! آخر مرد همسایه آدم معروفی است اما نه به معنای شناخته شده ! و این یعنی واژه غربت ! مرد همسایه غریب است در میان میلیون ها مهمان و خانه ای به بزرگی حرم ... میان ما همسایه های بی وفا ... نمی د انم چرا خواست که همسایه ما شود یا بهتر بگویم چرا خواست تا ما همسایه اش شویم ؟!
دلم که نا آرام میشود به تماشای خانه اش می روم اما ناغافل محو صداها می شوم می شنوم که ((آن زمانیکه خدا دل های آسمانی را دستچین می خرید با مرد همسایه سرو سری داشت )) سنگینی گوشم نگذاشت که بفهمم دلهای آسمانی با همسایه ما چه سرو سری داشتند ؟ از خودش می خواهم آخر او هرچه بخواهیم بی منت می دهد می خواهم که بگوید کیست مگر پایانی برای غربتش نیست که (( هر که مرا در غربتم زیارت کند ... )) می خواهم نه فقط همسایه بلکه رفیقش شوم آخر همسایه مان آنقدر مهربان است که هر چه بخواهیم بی منت می دهد...
دلم آرام می شود بر می خیزم و به این می اندیشم که مگر چه دردی دارد که هر شب همین موقع صدایش دل شب را می لرزاند ..

