تبليغاتX
ماه جوانم
نمی دانم تا به حال چیزی درمورد انتظامات دانشگاه آزاد شنیدید یا نه؟

خلاصه بگم طبق شنیده ها و تحقیقات اینجانب در دانشگاه آزاد اسلامی مشهد در طول حدود بیست سال عمر خودش تنها سه تجمع غیر قانونی دانشجویی برگزار شده .

خوب این به چه معناست؟ اولین معنی که می تواند داشته باشد این است که اصولا دانشجویان این دانشگاه موجوداتی هستند که بسیار به قانون احترام می گذارند !! و در این بیست سال فقط سه دفعه اشتباها بی خیال قانون شدند (!!) آن سه بار هم اشتباها و کاملا اتفاقی  در ۱۳ آبان ۱۳۸۸ > ۱۶ آذر ۱۳۸۸ و ۹ دی ۱۳۸۸ !! بوده است....

 اما دومین معنی که می تواند داشته باشد این است که  انتظامات دانشگاه در طول این بیست سال آنقدر قوی و هوشمندانه مراقب اجرای قوانین بوده که کلا کسی جرات بی قانونی کردن را پیدا نکرده است  و از قضا این سه دفعه یکهو مراقبت از قانون از دستشان در رفته است!!

+ نوشته شده توسط میتیل در نوزدهم بهمن 1388 و ساعت |
استاد فاطمه خاموشي (طاهائي) یا به قول مامان خانم طه به رحمت خدا رفت

ايشان در خانواده‌اي متدين درتهران به دنيا آمدند وتحت تعليم وتربيت پدر بزگوارشان " حاج سيد عبدالله خاموشي " كه از تجّار خوش نام ومورد وثوق تهران بودند سالهاي اوليه راسپري نمودند .
مادر مكرمه ايشان " حاجيه شوكت ترخاني " خواهر مرحوم آيت الله ميرزاجواد آقا تهراني ( رحمه الله تعالي عليه ) اصول اوليه دين داري به استاد آموختند . پس از گذراندن تحصيلات علوم جديد باحجه الاسلام والمسلمين سيد جلال الدين طاهائي زندگي مشترك خودرا آغازكرده ودرحدود سال 1325 به مشهد مقدس هجرت نمودند .
عشق به آموختن، استاد رابرآن داشت كه درخانه همسر در محضر حضرت حجه الاسلام والمسلمين حاج سيد هاشم طاهائي پدر گرانقدر همسرشان به تحصيل علم ادامه دهند وخود رابه سلاح دانش وبينش مهجز گردانند .
ايشان در دوران تحصيل از محضر اساتيدي چون :
1- حضرت ايت ا.. ميرزا جواد آقا تهراني (ره ) دائي بزرگوارايشان
2- مقام معظم رهبري حضرت آيت ا.. خامنه اي ( حفظه الله تعالي )
3- حضرت حجه الاسلام والمسلمين شهيد هاشمي نژاد ( ره )
4- حجه الاسلام موسويان ( ره )
5- حاج شيخ غلامحسين تبريزي ( عبد خدائي ) (ره )
6- حجه الاسلام سيد جلال الدين طاهائي ( ره )
استفاده كرده وبدين ترتيب به پايه‌هاي انديشه‌هاي سياسي ، اجتماعي وفرهنگي خويش استحكام بخشيدند وبه انتقال آموخته هاي خود به اقشار جامعه همت گماشته اند .
در سال 1335 استاد موفق به تشكيل كلاسهاي معارف اسلامي گشته وتدريس علوم ديني را آغاز نمودند .
در پي استقبال زياد بانوان وپيشنهادهاي فراوان علما ء وبزرگان از جمـله حضرت آيت ا.. العظمي ميلاني (ره ) درسال 1345 ايشان اقدام به تاسيس مدرسه علميه نرجس (س) ( مكتب نرجس ) نمودند .
همزمان بااوج گيري جريان انقلاب درميان اقشار مختلف جامعه وفعاليتهاي فرهنگي سياسي مستمر استاد طاهائي ، رژيم طاغوت از سوي ايشان احساس خطر كرده وجلسات ايشان راتحت نظارت قرار داد ودرسال 1354 به يكي از سخنراني هاي استاد هجوم برده مبادرت به تعطيل نمودن حوزه كردند

شادی روحش صلوات

+ نوشته شده توسط میتیل در چهاردهم بهمن 1388 و ساعت |

تفکر آماده گر خمینی به ما می آموزد که در آخرالزمان خود را برای دریایی طوفانی تر آماده کند.

دریای طوفانی آخرالزمان  آخرین رمق لیبرال سرمایه داری است که در چهره ای خشن و شیطانی متجلی می شود. ظلمت پنجه می کشد و نعره می زند. گاهی به رنگ سیاه اشغال خرابه های خاورمیانه، گاهی به رنگ بمب های فسفری آسمان غزه، گاهی به رنگ قاچاق اعضای آواره های هاییتی و گاهی به رنگ های مقدس نفاق!!!

اصلش اینجاس...

+ نوشته شده توسط میتیل در سیزدهم بهمن 1388 و ساعت |
دلم تنگ ساندیس های حکومتی است مخصوصا ٢٢ بهمن. از همان قدیم ها هم ساندیس روز ٢٢ بهمن از همه روزهای دیگر خوش مزه تر بود. لطفا ساندیس ما را آماده کنید.
+ نوشته شده توسط میتیل در نهم بهمن 1388 و ساعت |
متن زیر از گزارش خیلی محرمانه  ساواک استخراج شده

نامه ای که در آن از گفتگوی امام با یکی از سردفتران اسناد رسمی تهران گزارش کرده  

براى يكى از سردفتران اسناد رسمى
زمان: 12 شهريور 1341/ 3 ربيع الثانى 1382
مكان: قم‏
موضوع: مخالفت روحانيت با اسرائيل و بهاييها
مخاطب: يكى از سردفتران اسناد رسمى تهران «1»
 [بسم اللَّه الرحمن الرحيم‏]
ما با «اسرائيل» و «بهاييها» مخالفيم‏
 «راهى كه من انتخاب كرده‏ام راهى است كه مردم خواهان آن مى‏باشند. و اگر من هم مثل دولتي ها حرف بزنم مردم مرا هم طرد خواهند نمود. من با هيچ يك از كشورهاى مسلمان رابطه‏اى ندارم (چون شاه ادعا کرده بود هرکی با همکاری با اسرائیل مخالفه با کشورهای عربی هم دست است!!) ... ولى موقعى كه اختلافاتى بين همان كشورهاى اسلامى و حكومت يهود به وجود مى‏آيد، چاره‏اى جز جانبدارى از حكومت هاى اسلامى ندارم. و اگر دولت ايران، رابطه خود را با كشور اسرائيل قطع كند، آن وقت روحانيت ايران يكصدا بر ضد تحريكات كشورها ... عليه حكومت شيعه ايران، قيام خواهند نمود
اكنون كه پيشرفت آثار تمدن غرب و همچنين نفوذ تبليغات كمونيستى، بسيارى از مردم ايران و جوانان ما را به سوى فساد كشانيده، براى جلوگيرى از اين خطر بزرگ، چاره‏اى جز تقويت امور معنوى در مردم نيست؛ و كسانى كه به نام تجدد، روحانيت را ضعيف مى‏كنند به توسعه فساد دامن‏مى‏زنند. ما با اسرائيل و بهاييها نظر مخالف داريم و تا روزى كه مسئولين امر، دست از حمايت اين دو طبقه برندارند، ما به مخالفت با آنها ادامه مى‏دهيم.»
 صحيفه امام، ج‏1، ص: 78

پ.ن: ادامه و منظور از گذاشتن این پست باشه برای بعد تحویل کارا..

+ نوشته شده توسط میتیل در هفتم بهمن 1388 و ساعت |
داوود احمدي‌نژاد دبير‌كل كميته پدافند غير‌عامل با اشاره به اينكه برخی افراد با اظهارات شبهه‌افكنانه و مشكوك خود، ‌تا امروز هيچ نفعي براي نظام نداشته و اگر منافعي براي نظام داشته‌اند بيايند اعلام كنند، ادامه داد: آن آقا( مشایی را میگه! ) كه آنگونه سخنان سخيف مي‌گويد‌، خدماتش به مملكت در مسائل فرهنگي و معنوي، در مبارزه براي پيروزي انقلاب و تهاجم فرهنگي و در اغتشاشات اخير را بگويد؛ بگويد كجا بوده و چه كار كرده است. شايد رفاقت با دلال آمريكا  هوشنگ اميراحمدي را بتواند به عنوان عملكرد افتخارآميز خود مطرح كند؛ همانطور كه قبلا بعضي‌ها تجربه كرده بودند و عاقبت آنرا نيز ديدند.

اینجا  را ببینید

به اینجا هم یه نگا بنداز !!!

+ نوشته شده توسط میتیل در پنجم بهمن 1388 و ساعت |
روزنامه آلمانی «دنيای جوان» گزارش داد که تلويزيون ملی عمومی فرانسه «فرانسه ۲» تصوير اعتراضات عليه کودتای نظامی ژوئن ۲٠٠۹ در هندوراس را کوچک کرده و آن را با عنوان جوانان ايرانی که در اعتراضات روز عاشورا در تهران در مقابل نيروهای امنيتی مقاومت می‌کنند، نشان داده است. همان‌طور که نويسنده «دنيای جوان» خاطر نشان کرده است، اين عمل يادآور رفتار رسانه‌های آلمانی در تابستان ۲٠٠۸ است، که رسانه‌های خبری عمده مانند (ZDF, RTL, Bild, N24) از عکس‌هايی از نپال و هند برای نشان دادن خشونت پليس چين در تبت استفاده کردند.
+ نوشته شده توسط میتیل در دوم بهمن 1388 و ساعت |
همین ابتدای مطلبی بگویم این واگویه گرچه با منبع است ولی خدایی نکرده شاید روزی تمامش تکذیب شود..! پس جدا اگر وقت و حوصله نداری نخوان... 

وقتی تنها یک سال از عمرت را همزمان با حیات انسانی گذرانده باشیدکه امروز دیگر در این دنیا نیست طبیعتا در هنگام بزرگسالی و دوران جوانی هیچ گونه خاطره ای از آن فرد نخواهی داشت بنابراین نمی توان توقع داشت که خود به خود آن فرد را (هرچقدر هم که بزرگ باشد)  بشناسی و بدانی و بفهمی که بوده؟  حتی اگر در سیستم آموزشی تربیتی کشوری تربیت(!) شده باشی که رهبری آن انسان یکی از عوامل بسیار مهم در ایجاد نظام حاکم بر آن کشور باشد.

خوب کاملا روشن که می خواهم راجع به من و امام بنویسم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط میتیل در بیست و نهم دی 1388 و ساعت |
پروردگارا ما را لحظه‌شناس، دشمن‌شناس، دوست‌شناس و وظیفه‌‌شناس كن.

خواندم که این ها را سر سفره شام قبل از خوردن آرام می خواند....


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط میتیل در بیستم دی 1388 و ساعت |
نمی دانم چگونه و با کدام وجدان نداشته شان این دروغ ها را می پراکنند؟!

می خواهند بگویند که تو پاک نیستی؟؟!

آخر آنان که بوی گند فسادشان تا این طرف کره زمین هم آمده! دیگر با چه رویی دم از پاک و ناپاک بودن دیگری می زنن؟!

آنان که برای حفظ بقای خاندان هزارپایشان کیک خون می خورند! چگونه با دهان نجس شان اسم اعضای خانواده تو را  می برند؟

اما من می دانم . آن روز که از بالکن حسینه دیدمت فهمیدم که تمام مشکل چپ و راست و داخلی و خارجی معاند و محارب با پاکی توست... با اینکه چرا آتویی دست کسی ندادی؟؟ و دستت را به خدا دادی...  و این را هر کس که بدون تعصب نگاهت کند خواهد فهمید و لذت نفس کشیدن زیر سایه آرامش بخش و پاکت را خواهد چشید

 برای این پاک سایه آرامش بخشت هزار بار سجده شکر  به جا آورم کم است...

آزاده سالار پاک من....

+ نوشته شده توسط میتیل در نوزدهم دی 1388 و ساعت |
 به سرداب امام زمان(عج) که رسیدیم به جز نگهبان کس دیگه‌ای نبود. یعنی کسی جرات نمی‌کرد توی اون بگیر و ببندی که آمریکایی‌ها با بعثی‌های تاریخ مصرف گذشته‌شان داشتند هوس زیارت همچو مکان‌هایی را بکند! خوشحال خواستیم وارد سرداب شویم که یک دفعه نگهبان جلوی‌مان را گرفت که ممنوع است این ساعت نمی‌شود!

بدجور تو پرمان خورد گفتیم چه کار کنیم چه کار نکنیم که متفق القول به این نتیجه رسیدیم که چاره‌اش یک عدد هزار تومانی است ! هزاری را که دادیم تا چند ساعت (!) تنها داخل سرداب ماندیم وزیارت کردیم.  

پی‌نوشت: این خاطره را بارها ازش شنیدم هربار هم با چنان ذوق و شوقی تعریف می‌کند که بیا و ببین..

غم‌نوشت:  اما نمی‌دانم چرا زمینه صدایش آهنگی می‌آید با این مضمون که " وای بر رشوه دهند و رشوه گیرنده.."...

+ نوشته شده توسط میتیل در پانزدهم دی 1388 و ساعت |
شیخ‌الرئیس: هر کس گفتاری را بدون دلیل و برهان بپذیرد از فطرت انسانی منسلخ شده است.
+ نوشته شده توسط میتیل در بیست و پنجم آبان 1388 و ساعت |
می خواستم حرف جدید بگذارم اما دیدم طبق معمول! در حرف هایی که قبلا زده شده گیر دارم پس این پست آرشیوی را که سال گذشته عزیز دوستی نوشته است دوباره می گذارم تا بلکه گیر کار حل شود...

گوش فرا ده . صدا را می شنوی؟ آری باز هم مرد همسایه. نمی دانم چه دردی دارد که هرشب همین موقع صدایش دل شب را می لرزراند . خیلی وقت است که در این محل زندگی می کند. اما پس از سالیان دراز هنوز هم تنهاست

البته همیشه خانه اش پراز میهمان است مهمانانی که هیچ سنخیتی با هم ندارند سیرت هایشان را نمی دانم اما صورت های متفاوتی دارند.. لب خندان یا چشم گریان ، با کدام می آیند وبا کدام می روند نمی دانم اما شنیدم که می گفتند همسایه تان آنقدر مهربان است که هر چه بخواهیم بی منت می دهد راست می گفتند از من همسایه بپرس اما نپرس که او کیست ؟ ! آخر مرد همسایه آدم معروفی است اما نه به معنای شناخته شده ! و این یعنی واژه غربت ! مرد همسایه غریب است در میان میلیون ها مهمان و خانه ای به بزرگی حرم ... میان ما همسایه های بی وفا ... نمی د انم چرا خواست که همسایه ما شود یا بهتر بگویم چرا خواست تا ما همسایه اش شویم ؟!

دلم که نا آرام میشود به تماشای خانه اش می روم اما ناغافل محو صداها می شوم می شنوم که ((آن زمانیکه خدا دل های آسمانی را دستچین می خرید با مرد همسایه سرو سری داشت )) سنگینی گوشم نگذاشت که بفهمم دلهای آسمانی با همسایه ما چه سرو سری داشتند ؟ از خودش می خواهم آخر او هرچه بخواهیم بی منت می دهد می خواهم که بگوید کیست مگر پایانی برای غربتش نیست که (( هر که مرا در غربتم زیارت کند ... )) می خواهم نه فقط همسایه بلکه رفیقش شوم آخر همسایه مان آنقدر مهربان است که هر چه بخواهیم بی منت می دهد...

دلم آرام می شود بر می خیزم و به این می اندیشم که مگر چه دردی دارد که هر شب همین موقع صدایش دل شب را می لرزاند ..
+ نوشته شده توسط میتیل در ششم آبان 1388 و ساعت |

روز خوب دختر خانم ها تبریک... 

+ نوشته شده توسط میتیل در بیست و هفتم مهر 1388 و ساعت |
دوست خوبی دو غلط از پست قبلی گرفت و نمره اش را ۱۸ داد... می خواستم بگم یک غلط دیگر هم اضافه کنید و آن این بود که :

 کلی سوال قلمبه سلمبه( اعم از آرشیوی و جدید!) که راجع به نظام و سیاست والخ داشتم  را از ته مغزم کشیدم و آوردم نوک زبانم که به وقتش بیریزم بیرون ...

بعد از سلام ‌.یکی از چگونگی گذراندن زندگی در حین رفتن به جبهه  پرسید

جواب داد: زندگی مان ساده بود و سخت گاهی برای تامین دفتر و کتاب مدرسه دچار مشکل می شدیم .. اما ان موقع برایمان مسئله اصلی این بود که اسلام سرافراز باشد. ما نگاه می کردیم ببنیم امام چه می گوید و بعد با هم کلاسی هایمان دور هم جمع می شدیم فکر می کردیم به این که" چه کار کنیم تا حرف امام زمین نماند... "

این غلط سومم را آن جانباز جوان گرفت. حاج کاظم نبود اما پاسخ تمام آن سوالات قلمبه سلمبه را داد...

 

+ نوشته شده توسط میتیل در بیست و هفتم مهر 1388 و ساعت |

به جز آن دو عزیز شده، کس دیگری در  قسمت راست سالن نبود که دورش جمع شویم، از آن دو خداحافظی و به سمت چپ سالن حرکت کردیم.

روبروی مان هنوز شلوغ بود . هنوز  عمامه دارها و آن گروهی که حالا صحبتشان با  مرکز دیگری گرم شده بود، بودند.  بقیه  گروه ها درست خلاف جهت ما یعنی  از چپ به راست می آمدند درواقع ما خلاف می آمدیم!.. خلاصه اینکه جمعیت کوچک ما با آن جمع بزرگ مردانه سرشاخ شد ! لابه لای جمعیت پخش شدیم . از اینکه در آن جمع مردانه سردرگم شده بودم احساس ناخوشایندی داشتم... گوشه ای که خلوت تربود یافتم بعد یکی یکی همدیگر را پیدا کردیم و همانجا ایستادیم تا آقایان رد شوند...

نزدیک اذان ظهر بود دیگر سالن  خلوت تر شده بود مسئول گروه که همان مسئول کتابخانه بود گفت با سایر جانبازان سریع سلام و احوال پرسی کنید که به نماز نخورد.. 

به خاطر این حرفش لجم گرفت اصلا دلم نمی خواست سرسرکی رد شویم . تقریبا تمام اعضای گروه نا آشنا بودند به همین خاطر جرات نکردم بلندبگویم موزه که نیامدیم !! 

با دو سه تا از بچه ها شدیم سر دسته، رفتیم سراغ ویلچر سواری دیگر .خیلی جوان بود  از پدرم خیلی جوان‌تر . با خودم گفتم این یکی حتما حاج کاظم است و کلی سوال قلمبه سلمبه( اعم از آرشیوی و جدید!) راجع به نظام و سیاست والخ داشتم  را از ته مغزم کشیدم و آوردم نوک زبانم که به وقتش بیریزم بیرون...

      

       

+ نوشته شده توسط میتیل در نوزدهم مهر 1388 و ساعت |

پیرمرد به جز پاهایش استخوان‌های دستش را هم فروخته بود به خدا ، از اهنگ متواضعانه و شرم کلامش وقتی که داشت به سوال "چه طور مجروح شدید؟" پاسخ می داد معلوم شد که از معامله‌اش راضی است گویا سود کلانی به جیب زده است..

سرباز ارتش اصلا یادش نرفت که از حاج خانم ، از بانویش بگوید که از بس صندلی چرخدار همسرسیدش را بالا پایین کرده حال خودش هم ویلچری شده.. (در آزمایشگاه عشق شبیه سازی حرف اول را می‌زند!)

روبروی تخت آن ارتشی آسمانی مردی بود که وقتی شیرینی را از جعبه برداشت نمی توانست بچرخد و آنرا روی میز بگذارد به گمانم او حرکت‌ عادی و طبیعی بدنش را با دردهایی که رنگش را حتی وقتی روی تخت دراز کشیده ، زرد کرده است،عوض کرده بود.

تا این لحظه هنوز حاج کاظم را پیدا نکرده ام...

 

+ نوشته شده توسط میتیل در شانزدهم مهر 1388 و ساعت |
این اولین باری بود که درش را باز دیدیم و اولین باری بود که می دیدم مردم گروه گروه به داخلش رفت و آمد می‌کنند. ما هم با گروه کوچک هفت هشت نفریمان وارد شدیم. داخل محوطه، در کنار مردم عادی چند جوان با روپوش سفید و آمبلانسی با شکل و شمایلی خاص که هر آن ممکن بود آژیرش بلند شود، جلب توجه می‌کرد. سمت چپ محوطه سالن نسبتا بزرگی بود. بی‌معطلی وارد سالن شدیم. سالن شلوغ بود، پر بود از گروه‌هایی که مثل ما برای دیدار آمده اند. در آن لحظه ما تنها گره خانمی بودیم که وارد سالن می شد . حدود ده پانزده عدد تخت با فاصله به اندازه دو صندلی چرخدار کنار هم چیده شده است که از بین جمعیت به سختی دیده می شدند. سمت چپ سال گروهی با عمامه های سیاه سفید دور چیزی حلقه زده بودند در کنار آنها گروه دیگری که انگار صحبتشان با مرکز حلقه (که دیده نمیشد) گل کرده بود و هر از چندی صدای خنده شان بلند می شد من در بین جمعیت به دنبال" حاج کاظم"ی می گشتم که بتوانم با وی صحبت کنم. 

سمت راست سالن کمی خلوت تر بود. پیرمردی خوش چهره و جذاب با کلاه سبز پر رنگ (قدیم ترها بیشتر در خیابان ها دیده می شد) کنار یکی از تخت ها روی صندلی چرخدار نشسته بود . گرچه اصلا شبیه " حاج کاظم" نبود اما خیلی دوست داشتم باهاشون صحبت کنم . خلاصه با بقیه دوستان به سمت سید رفتیم.  داشتم توی دلم کلمات رو می چیندم که سر صحبت را باز کنم که خودشون بعد از سلام و خوش آمدگویی بی معطلی فرمودند " این طوری نباشه که فقط در مناسبت ها به دیدن ما بیاین سال به دوازده ماه یک هفتش هفته دفاع مقدسه.." راستش می خواستم بگم که هر وقت نیت کردیم بیایم در اینجا بسته بود ولی هر چی فکر کردم دیدم که هیچ وقت درست و درمون نیت چنین کاری را نکرده بودم به جز همین بار! ...

+ نوشته شده توسط میتیل در دوازدهم مهر 1388 و ساعت |
سرمای زیبای پاییز....

فبای الا ربکما تکذبان ...

+ نوشته شده توسط میتیل در یکم مهر 1388 و ساعت |
این سوال توی مراسم شب احیا پرسیده شد...

 

 

+ نوشته شده توسط میتیل در هجدهم شهریور 1388 و ساعت |